تبليغاتX
بهترین دختر دنیا
always with me but no one can see

 

 

?Do you like to have a date

 


من یک انسان کنف شده هستم.پست پسوورد دارم پاک شد و الان برای بار دوم نوشتم به امید سلامت ماندنش!

فکر نکنم خوب شده باشه چون من دفعه دوم القای حسم اصلا خوب نست!

دقیقا خواستم بگم برای بار اول خیلی خوب می نویسم...مثلا فقط الان گند شده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:14  توسط manelia | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:8  توسط manelia | 
۱-سلام علیکم...هنوز کامپیوتر درست نشده و من در غم غربت کم کم دارم عصبی و دپرسی می گیرم.یه چیزی فهمیدم. من ممکن نیست عاشق آدم بشم چون مثل ادم های دیوونه با وسایلم حال می کنم.و مخصوصا کامپیوتر که بچه ی منه..به مینا گفتم اگه کامپیوتر بمیره تو باغچه خاکش می کنم تا هی برم سر قبرش...اوووووووووو کجایید که ببینید من چقدر با اینا حرف میزنم.می گم کلا مثل اون دسته روانی ها هستند که آشغال جمع می کنند،فقط من آشغال جمع نمی کنم به چیزهای خودم اکتفا می کنم.

2-تابستون یه دعوای شدید با مینا سر کامپیوتر داشتیم بعد چندین سال صلح.دختره تازه فهمیده کامپیوتر چیه میاد باسه ما شاخ میشه!خلاصه دوتا منو زد ولی من کاری نکردم بعد که دیدم پرو شد دوتا منم زدم که گریه اش درومد.رفت پیش مامان گفت مانلیا مشت زد تو صورتم.بیچاره اینقدر دردش اومده بود که فکر می کرد مشت زدم در صورتی که من سعی کرده بودم اروم بزنم تازه....همین چند دقیقه ÷یش هم سر MP4باهاش دعوام شد.اومد ازم بگیره منم دستشو رد کردم ودستم خورد تو صورتش.می خواست با من دهن به دهن نشه ،رفت پیشه مامانم و گفت این منو میزنه...چقدر لوس اند این دخترا اه.بازم من نزده بودمش به طور اتفاقی دستم خورد گوش عینکش فقط خیلی اروم.

 3-مسئول زبانمون گفته بود قرار میزارم با بچه هاتون برید کوه یا پارک.ولی ما هیجا نرفتیم و 2 جلسه دیگه کلاس تموم میشه.بچه ها حدس میزنن که ترم بعد هم معلم همین باشه.(آمین)ولی حالا جانب احتیاط را رعایت می کنیم.اگه اون زن معلممون شد.......عق عق عق. سر کلاس داشت یه خاطره تعریف می کرد که من نکته اش رو گرفتم.یهو داغ کردیم و بعدش به فکر حرف قبلا خودش افتادم که حرف الانش رو نقض می کرد.خندیدم.

4-همیشه ازین شلوار ها که به جا زیپ دکمه دارن دوست داشتم.به طور ناگهان پی بردم که شلوار اونم دکمه ایه...یکی منو بگیره...ها ها ها .

 5-1  سال میشه پی بردم علی لهراسبی خواننده خوبیه.این اهنگ دلنوازان هم قشنگه.من فیلم رو نمی بینم فقط اهنگش رو گوش میدم وقتی تموم میشه.این چه فیلمیه دیگه.همه بچه ها مدرسه به خاطر اون پسره که شبیه گوریله نگاه می کنن ولی من بدم میاد از اون.(جای گلزار رو گرفته).......این مجید خراط ها واقعا بی هنره.صداش شبیه کپل تو شهر موش هاست.بلد نیست بخونه،ولی من به اهنگ هاش گوش میدم با اینکه شدیدا مزخرف هستند.همیشه که ادم نباید شعر های با مسما گوش بده .مگه نه؟

 6-خاک بر سر این gcمثلا شماره داده.فقط کافیه من یه زنگ بزنم و اون وقت قبض تلفن 100 تومنی بیفته فقط به خاطر یه تماس ناقابل با امریکا.

 7-بنده فردی هستم که شدیدا به پا حساس هستم.اصولا پای افراد باید در یک متری من قرار داشته باشه.و بزرگترین زجر بعد از نداشتن کامپیوتر نزدیک شدن به پای بقیه است.یه هفته هم بود که با پای خودم مشکل داشتم و همش جوراب پام بود و اصلا پام رو نگاه نمی کردم.چندسالی هست که نظر به دست ها هم جلب میشه ولی خب با دست ها ملایم هستیم و می تونن که از یک متر تجاوز کنن.ولی الان دلم میخواد یهو با ساتور بزنم رو انگشت هام و تقُ کنده بشن.....lol کلی دور همی می خندیم....

8-بالاخره یه روزی میام.شاید همین فردا...(شدیدا این جمله ایهام داره.هرکی میتونه برداشتیکه دوست داره بکنه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 18:51  توسط manelia | 
1-نبودم چون هارد کامپیوتر به طرز شگفتی ترکیده بود اشالله تا اخر هفته از گارانتیش برگرده،فقط یه چیزی نگرانم چون کلی عکس و چرت و پرت توش بود!!!!امنیت که نباشد جان در عذاب است.نیوشا می گفت کامپیوترتون خراب شده عزای عمومی اعلام کن.ولی نه چون مشکلش سخت افزاری بود اگه نرم افزاری بود تا الان من مرده بودم.ولی با این وجود هم بعد 3 هفته طاقت نیووردم و به سراغ کامپیوتر دیگران اومدم.

 2-بعله خب!اول مهر شد دیگه...پدر ماروبا این کنکور از الان تو همین چند روزه در اوردن.معلم هامون اکثرا خوب هستند ولی امان از دست این معلم فیزیک..تازه فهمیدم معلم پارسال چه گلی بود!!من خوشم نمیومد ازش به خاطر اداهاش ولی درس دادنش بد نبود.این یکی هم هیچی حالیش نیست و هم کلی ادا داره.وقتی از کلاس میره بیرون چشم های بچه ها قرمزه ..همه دست جمعی خوابیم.یکی مارو نجات بده از دست این موجود از پارسال هی به این مدرسه گفتم این معلم خوب نیست ولی مگه گوش میده....ایول به شاکری که فقط یه اشاره بهش کردم سریع معلمش رو عوض کرد.

3-به دلیل دسترس نبودن اینترنت اغتشاش تعطیل بود.ازین جا به بعد هم به شما جوانان می سپارم فقط مواظب باشید که مثل کلانتر ها ستاره ها بهتون نچسبه!!!ولی مگه قرار نبود دانشگاه تهران از 15 ام باز بشه؟چطوری شد که یهو فعال شدن؟من نیستم یهتون حال نمیده،نه؟

 4- پست قبلی قرار بود فقط یک روز بمونه ولی از همه بیشتر موند.می بینی توروخدا...ازین به بعد هم پنج شنبه ها اپ میشه و به بعضی از نظر ها اگه حال داشته باشم جواب می دم اونم وقتی که می خوام آپ کنم.و غلط های املایی هم به بزرگی خودتون ببخشید.تازه به قدرت نوشتن پی بردم.اگه بیشتر از 1 هفته ننویسم روانی حواهم شد.تو این مدت هم با نیوشا نامه نگاری می کردیم.

5- منگل ها بهترین آدم های روی زمین اند و دوست داشتنی ترین!!!!روانی ها هم بامزه اند.

۶-نیوشا یه کتاب اورده بود از صادق هدایت و پیام هایی از کافکا ولی بهم نداد گفت فهمیده که من تصمیم های اساسیم رو دارم می گیرم .راست هم میگه من تابستون کلی رو خودم کار کردم که با باز شدن مدرسه ها قاط نزنم.ولی فقط یه جمله از کتاب رو اتفاقی خوندم که همین هم تاثیرشو گذاشت."رهایی در مرگ است"

 ۷-سه شنبه یکی از بهترین روز هایی بود که رفتم زبان چون امتحان داشتیم.نمیدونی چقدر ما خندیدیم اونجا.این پروفسور خیلی باحاله و بقیه بچه ها!!!وقتی معلممون برگه رو میداد به من گفت تو باید top student بشی من همین طور با تعجب نگاش می کردم که حالا چی شده ما topشدیم!تعجبم واضح بود چون پروفسور فهمید و شروع کرد شوخی کردن.خودمونو اماده کرده بودیم که کلی تقلب کنیم ولی معلممون خالصانه در خواست کرد که تقلب نکنیم وخدایی انچنان هم تقلب نکردیم.منم رتبه ی سوم رو در کلاس گرفتم.ببین خودش یه کاری می کنه که من یه طوری بشم!!سه شنبه وقتی می خواستم برم کلاس اینقدر خسته بودم که قاطی کرده بودم ولی بعد کلاس اینقدر شارژ بودم که انگار تازه اول صبح!!!ازون به بعد هم کلی می خندیدم با خودم که نیوشا فکر می کرد من دیوونه شدم...اولاش برا این می خندیدم چون واقعا خوشحال بودم ولی یک بارش که ناجور میخندیدم به خاطر این بود که خیلی به خاطر کامپیوتر ناراحت بودم و شب از خجالتش در اومدیم.

۸-این پسرها خیلی باحا اند.صبح ها یه آقای گنده با ریش و سیبیل می بینی بعد می فهمی که بابا این بچه دبیرستانیه یا شاید هم راهنمایی..این معلم پسرها وحشت نمی کنن هیکل های گنده می شینن پشت نیمکت؟من اگه باشم می ترسم ازین بچه ها درس بپرسم.

یه سوال.من فکر می کنم فساد در مدارس خیلی زیاده(خیلی زیاد)...شما چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:43  توسط manelia | 

جديدا معنوي شديم.همون طور كه مستحضر(ديكته اش چطوريه؟)هستيد كلي بحث در مورد خدا كرديم و ازينا.ولي خب من ديگه خسته شدم حوصله اين چيزا رو ندارم يعني خسته شدم از تايپ كردن.21 قدر به مصلاي تهران رفتيم.اصلا خوش نگذشت چون فضا معنوي نبود اتفاقا بنده به نامحرمان فكر مي كردم.lol.اين آخونده هم كه فقط صدا تف و دماغ پشت بلندگو در ميورد حال مارو بهم زد ولي يه خوبي داشت كه چراغ هارو خاموش نكردند و من خوابم نگرفت.بعدش هم كلي غر زدم كه شبي كه قران نازل شده جوشن كبير خوندن كه معلوم نيست از كجا اومده چه صيغه اي ديگه!!!!ولي........شب 23 به مسجد (اسمشو نبر) رفتيم كه كلا فضا سياسي و از رياح به دور بود.خيلي حال داد.اون جا بر خلاف ظاهر ادم هاش كه به مذهبي ها نمي خوردند اولين جايي بود كه من ديدم زنها هل نميدادند،حتي موقع غذا گرفتن.اولين جايي بود كه زنها به سخنراني گوش ميدادند و حرف نميزدند.اولين جايي بود كه من ديدم صداي جوشن كبير خوندن زنها به گوش ميرسيد يعني همراهي مي كرند.حالا اين مذهبيون به الظاهر حرص بخورند كه چرا دختره با دامن كوتاه اومد خونه خدا!خوبه خودش ميگه خونه خدا،خوبه خونه تو نيست.خدارو خريدن انگار! از همه عجيب تر اين بود كه من گريه كردم.باورت ميشه؟ اونم 10 قطره،دقيقا شمردم كه به همه بگم.كلي هم همه رو دعا كردم و بعدش حس هاي خوب خوب داشتم.(حس هاي رفتن]چشمك[)

ميدونم ضد حاله اگر از روز قدس نگم.تمام انرژيم رو جمع كرده بودم تا به جنگ اين موسوي هاي بدبختِ دخيل بسته به خودشون ْ،بريم.اينقدر شعار دادم كه تا شب يعني قبل افطار گلو دردو صداي خفه داشتم.تا پامونو گذاشتيم چهره ي اين"كروبي"ملعون جلوي چشممان ظاهر شد ولي اصلا محلش نداديم كه ،تا به برادران از جان عزيز تر خودمون برسيم.به همراه سيل جان فدايان رهبر كه كل خيابون رو گرفته بودند،مسير را طي كرديم و كلي شعار هاي ضد منافقون داديم.(ايشالله ريشه ي هرچي منافقه از تهش بِپُكه).ولي ما كه از بسيجي هاي خط مقدم جنگ هستيم از صف خارج شديم و از همه جلو زديم وبه يك مشت بچه سوسول غرب زده رسيديم.يك آخوند دخيل بسته اون وسط شلوغ بازي ميكرد كه ما هم يك صدا (بنده)شعار هايي داديم كه نام دو آخوند بخت برگشته توش بود.گفتيم اينقدر گفتيم تا برادران تازه نفس كه به ميدان رسيده بودند همراه شدند و بعدش اخوند محترمِ بي بي سي تحريك شده ي عامل اسرائيلٍ به اسم اسلام ،بارشو گذاشت رو كولش رفت.البته خفه شد.يه آقاهه هم بود كه گفت بچه راتو بكش برو.من اصلا متوجه الفاظ محترمش نمي شدم و نگاهش ميكردم آخه چيزي به ذهنم نرسيد كه اونم خفه كنم. يك بار ديگه هم تكرار كرد كه پدر جان به كمك شتافند و با يارو با اون دستبند سبزش صحبت كردند.فقط لحنشون يكم تند بود.ازينجا به بعد هم كه مردم با پرچم ايرانشون كه هنوزاين سبز هاي بي عرضه ،پس نگرفتند سد سبزهارو شكستند و ما قاطي سيل شديم و حركت كرديم در اين لحظه بدن هيچ نامحرمي نبود كه ما لمس نكرده باشيم.هل ميدادند خب!خسته شده بوديما.........خلاصه تا ديديم داره شلوغ ميشه يك چادر هم سرمون كرديم كه تريپمون كامل باشه.حال كنيد من ديروز يك كتوني نايك سبز خريده بودم.كلي خوشگل خوشگل شديم.تا سر خطبه هاي خاتمي جون بوديم و بعدش برگشتيم خونه تا ساعت 6 خوابيدم.ها ها ها.............

خواب هاي بدي ميديدم..خواب ديدم ما در صف بوديم تا اعدام بشيم.اخه همراه برادران عزيز كه بودم يه جوراي مطمئن بودم كه من از شر اين كنكور خلاصم....مثل اين كلانتر ها اينقدر ستاره دارم كه احتياجي به كنكور نيست ..خلاصه ديگه..خدا آخر عاقبت مارو بخير كنه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:27  توسط manelia | 

پارسايي ناگهان ديد از تمام ثروتش محروم شده.مي دانست خداوند در هر شرايطي به او كمك مي كند.بنابراين دعا كرد: - پروردگارا،بگذار در مسابقه ي بخت آزمايي برنده شوم.

سال هاي و سال ها دعا كرد،و هنوز فقير بود.سرانجام روزي در گذشت و از آنجا كه مرد بسيار پرهيز گاري بود مستقيم به بهشت رفت.

هنگامي كه به آنجا رسيد،حاضر نشد وارد بهشت شود.گفت تمام زندگي اش را مطابق با آموخته هاي مذهبي اش زيسته است و خداوند هرگز نگذاشت او در مسابقه ي بخت ازمايي برنده شود.مرد با آزردگي گفت:هر قولي كه به من دادي،دروغ بود.

پروردگار پاسخ داد:هواره حاضر بودم در برنده شدن ات كمك كنم.اما هرچه هم كه مي خواستم كمكت كنم،تو هرگز يك بليت بخت آزمايي نخريدي.




مكتوب-پائولو كوئيلو

.........................................................................................................................................

هركسي ،هركاري كه مي كنه رو خودش انتخاب مي كنه.خدا فقط در كارش بهش كمك مي كنه نه اينكه بهش بگه چيكار كن.انسان به خاطر همين اشرف مخلوقات شد كه مي تونه انتخاب كنه.
M

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:26  توسط manelia |